اعمال خارق العاده و دسته بندی آن
پیش ازاین انجام اعمال خارق العاده و به اصطلاح کرامات ، نشانهای بود بر راستین بودن مقام والای انبیا و عرفای بزرگ. با گسترش جنبشهای معنوی و ورود برخی از مدعیان دروغین به این حیطه و تقلیدهای نسبی از اعمال خارق العاده راستین ، بسیاری به اعمال راستین هم شک کردند و کل موضوع را از ریشه انکار کردند. برخی هم انجام اعمال خارق العاده را تنها به پیامبران محدود دانستند که البته این دیدگاه پدیدههای عجیب و راستینی که بصورت نادر اما قابل شمارش در سطح جهان وجود دارد را نمیتواند توجیه کند. لذا کل آنها را دروغ یا اشتباه تصور میکند. در این متن سعی شده که با ارائه اطلاعاتی درباره انواع این اعمال ، به ترمیم این دیدگاههای بدبینانه و محدود اقدام شود. اعجاب های این دنیا پایانی ندارند. اگر بدرستی به اطراف دنیا نگاه کنیم کم نیستند پدیده های عجیب و اعجاب آور؛ پدیدههایی که توجیه ناپذیر به نظر میرسند یا توضیحاتی که برایشان وجود دارد کافی نیست. دستهای از این پدیدة های عجیب به انسان بعنوان عامل آنها مربوط است. بروز این پدیدهها که به اعمال خارق العاده معروفند بیشتر در جهان راز ورمز آلود عرفان و مردان حق و حقیقت گزارش شده اند. اعمال خارق العاده ، اعمالی هستند که به حسب ظاهر قوانین جهان مادی را نقض کرده و آنها را میشکنندو کلمه خرق (به معنای پاره کردن) از اینجا به آنها اطلاق شده است. در تمام طول تاریخ و در تمامی فرهنگها و اقوام گزارشاتی گوناگون و اعجاب آور از پدیدهها و اعمال خارق العاده که توسط معدودی از افراد ایجاد شده به گوش رسیده است. تا چندی قبل تندوران علم گرا کلیت این اعمال را انکار کرده و آنها را به خطاهای انسانی یا شیادیهای مرسوم نسبت میدادند. اما در قرنی که پشت سرگذاشتیم شاهد مطرح شدن نگرش های جدیدی به این اعمال و پدیدههای بودیم که نتیجهشان این دیدگاه بود که : برخی از این اعمال و پدیدهها با وجود اینکه شاید تعبیر علمی کافی برایشان نتوان پیدا کرد؛ اما واقعیت دارند. این مقدمه ای بود برای اینکه برخی از دانشمندان خصوصا در حوزههایی مانند فیزیک به خودشان جرات دهند و با نگاهی به تئوریهای جدیدتر تلاشی در جهت تفسیر مکانیزم این اعمال داشته باشند.
پنج دسته اعمال خارق العاده: بطور کلی این پدیدهها و اعمال را میتوان در جند دسته اصلی تقسیم بندی کرد . اول معجزات، یا اعمالی که در ابعادی بسیار بزرگ و حیرت اور انجام شدهاند و معمولا از طریق بزرگانی مانند پیامبران و انبیاء انجام شده اند. منشاء این اعمال چیزی جز قدرت الهی نیست و کسی که آن را انجام میدهد چیزی جز یک کانال مناسب برای بروز و تجلی نیروی الهی نیست و حتی ممکن است اطلاعاتش درباره آنچه که دارد اتفاق میافتد بیش از یک شاهد نباشد. دوم کرامات هستند. اعمالی که معمولا درباره عرفا و بزرگان معنوی گزارش شدهاند. این اعمال از نظر بزرگی و عظمت در اندازه معجزه نیستند اما در مقایسه با دیگر دستههای اعمال بزرگ و اعجاب اورند. تفاوت این دسته با معجزات این است که خداوند دخالت مستقیمی در این اعمال ندارد و این تکامل روحی شخص است که این اعمال را برایش ممکن میکند. تفاوت دیگر این است که این اعمال بیشتر ارادی و اجرایشان بنابر خواسته شخص است. در صورتی که معجزات تنها به اذن خدا روی میدهند. سومین دسته تکنولژی باطنی نام دارد. شاید این بخش بیش از دو دسته اخیر شناخته شده باشد. پایه این اعمال بر نوعی فنون باطنی است که میتواند قدرتهای باطنی انسان را موقتا یا دائماً فعال کند و آنها را مسیری معین هدایت کند و نتایج مورد نظر را از آنها بگیرد. این تکنولژی محرمانه در دسترس معدودی از بزرگان علوم باطنی قرار دارد و سری ترین علومی است که درجهان وجود دارد. به دلیل احتمال بکارگیری این علوم در زمینه های نادرست بیشترین تدابیر در محرمانه نگهداشتن آنها در کل طول تاریخ وجود داشته است. برخی این علوم را با سحر و جادو اشتباه میگیرند که دسته دیگری از اعمال خارق العاده است. سحر و جادوگری میتواند منشاء آثاری عجیب در جهان باشد اما با چندنشانه از تکتولژی باطنی قابل تفکیک است. اول اینکه سحر و جادو از نظر کیفیت ضعیفتر از تکنولژی باطنی است و پدیدههای بوجودآمده از طریق آن محدودیتهای زیادی دارند. دوم اینکه سحر و جادو بکارگیری قدرت روحی در مسیری خلاف فطرت انسانی هستند. در حالیکه اساس تکنولژی باطنی رفتار و حرکت بر مدار فطرت الهی است. سوم اینکه بکارگیری سحر و جادو بازخودرهای سنگینی برای شخص به ارمغان میاورد و از این طریق زندگی وی را در چالشهای بسیاری فرو میبرد. چهارم اینکه سحر واقعیت دارد اما حقیقتی در آن نیست. یعنی بر مبنایی حقیقی قرار ندارد اما تکنولژی باطنی هم واقعیت و هم حقیقت دارد. پنجم اینکه سحر راهی بر خلاف اصول تعلیمات ادیان الهی را میپیماید و این از ظاهر روشهای آن معلوم است. اما در تکنولژی باطنی این روشها تعارضی با قوانین الهی ندارند. و... شعبده دسته دیگری از اعمال عجیب است که جزو اعمال راستین محسوب نشده و در حقیقت نوعی چشم بندی است. بعبارتی واقعیتی در عملی که توسط شعبده باز انجام میشود وجود ندارد. این در حالی است که سحر و جادو واقعیت دارند اما فاقد حقیقت باطنی اند و وتکنولژی باطنی هم واقعیت دارد و هم حقیقی است. این پنج دسته را میتوان در دو دسته شیطانی و الهی یا دو دسته راستین و ناراستین هم تقسیم کرد. همینطور باید گفت که دو دست کرامات و تکنولژی باطنی در عمل با هم همپوشانیهای و شباهتهایی دارند که بررسی بیشتر آن مجال دیگری را میطلبد.
سه منشاء اصلی نیروی اعمال خارق العاده: بطور کلی اعمال خارق العاده راستین از سه منشا اصلی نیرو میگیرند. اولین منشاء نیروی روح الهی است. روح الهی که به اسامی گوناگونی در مکاتب خوانده شده و به اشتباه اکثرا مساوی خدا دانسته شده مهمترین و قویترین منشا بروز اعمال خارق العاده است. آنچه که ما بعنوان معجزات میشناسیم از این منشاء نیرو میگیرد و مبنایش بر نیروی الهی است. بعبارتی در معجزات این نیروی الهی است که مستقیما دخالت میکند و بر شرایط تاثیر میگذارد. همنطور که اشاره شد استفاده از این نیروی الهی بر مبنای اراده انسانی ممکن نیست. بعبارتی کسی نمیتواند به اراده خود از این نیرو برخوردار شود. (اما هر کسی میتواند خود را در مسیر استفاده از نیرو قرار دهد) به همین دلیل معجزات بسیار کمیاب تر از دیگر دسته های اعمال راستین اند. مکانیزم دیگر ؛ استفاده از نیروهای روح فردی است. روح هر فردی واجد قدرتهای بسیاری است که در اکثر انسانها در حالت غیرفعال قرار دارد. اما در شرایطی میتوان از این منشاء قدرت استفاده کرد. باطنگرایان و اساتید حق از این منشا نیرو بوسیله علوم و فنون و نیز بواسطه زندگی بی عیب و نقص خود کسب نیرو میکنند. بخش بیشتر آنچه کرامات و تکنولژی باطنی خوانده میشود از روح فردی سرچشمه میگیرد. همینطور بخشهایی از سحر وجادو هم میتواند ازاین منشاء نیرو بگیرد. که البته به تخریب این منشاء منجر میشود. سوم منشاء ارواح و موجودات روحی هستند. بخش بسیاری از سحر و جادو و بخشهایی از فنون باطنی و نیز کرامات به استفاده هدایت و کنترل شده از این موجودات مربوط است. موجودات روحی دستههای گوناگونی دارند از ارواح مردگان ، اجنه. شیاطین. ارواح طبیعت. فرشتگان و... که هر کدام از این دستهها گروهبندیهای خاص خود را دارند. هر عملی به تناسب ماهیت خودش از این موجودات ممکن است برای متحقق شدن آن استفاده کرد. بطور مثال اعمال شایسته و متعالی با فرشتگان و ارواح پیشرفته و اعمال منسوب به بدیها و شرارتها از طریق شیاطین اجرا میشود.
برخی روشهای اصلی بکارگیری این نیروها: برای استفاده از این نیروها روشهای متعددی وجود دارد. برخی از روشها اختصاصی بکارگیری یک نیرو هستند ولی برخی دیگر میتوانندابزاری برای بکارگیری دیگر موارد باشند. بطور مثال دعا و توکل مهمترین روش در کسب فیض از روح الهی است. روشهایی مانند رقصهای مقدس و استفاده از قدرت قصد یا قدرت کلمات هم میتواند در بکارگیری قدرتهای روح فردی موثر باشد و هم در جلب و کنترل و بکارگیری ارواح کارگزار. هینطور روشهایی مانند پرواز روح و رویابینی میتوانند دروازهای برای ارتباط با موجودات روحی باشند و ضمن اینکه میتوانند نیروهای درونی انسان را فعال کنند و از این طریق بوجودآورنده آثار عجیب باشند. البته آنچه در این نگاه مورد توجه بود یک بررسی کلی بود وگرنه هر کدام از فنون در غایت و نهایت خود میتوانند مجرایی برای دریافت قدرت و شعور خدایی باشند. یعنی ارتباط دهنده شخص با بالاترین نواحی قدرت و شعور در هستی که ما آن را نواحی خدایی میدانیم.
برترین مکانیزم اعمال خارق العاده اعمالی که بر اساس قدرت روح الهی انجام میشود برترین اعمال به لحاط قدرت و تاثیر گذاری و قاطعیت است. بزرگی و کیفیت این اعمال با دیگر موارد قابل مقایسه نیست. زیرا حتی برترین ارواح انسانی یا ارواح کارگزار هم در نهایت نقطه و اوج خود باید بتوانند از این روح نیرو بگیرند. همینطور این مکانیزم پرمحصولترین و بابرکت ترین مکانیزم هم هست. به این معنا که پدیده ای که از طریق این نیرو اتفاق میافتد غیر از اعجاب دارای برکات و تاثیرات گشاینده و خلاق دیگری در زندگی افراد دخیل در آن و حتی شاهد آن میتواند باشد. زیرا این اعمال بر اسا س نیرو و شعور الهی جاری میشود و در پس هر حرکت آن چشمهای از حکمت است. ضمن اینکه تاثیرات ناشی ازاین مکانیزم ماندنی ترین و ماندگارترین اثرات را با خود به همراه دارد. بطور مثال یک پدیده شفابخشی که توسط نیروهای روح فردی یا ارواح کارگزار انجام شده باشد دارای محدوده تاثیرات مشخصی است. یعنی بطور نامحدودی بر بیماریها موثر نیست. همینطور میزان ماندگاری اثر ناشی از این نیرو نیز احتمالا محدود است و برای همین بسیاری از مواقع درمانهای توسط این مکانیزمها به بازگشت مجدد بیماری بعد از مدتی منجر میشود.
الماسیان
استراتژی ناشناختگی -2
اتخاذ قالب برای ناشناختگی اما ناشناخته زیستن به هیچ عنوان اشاره به زندگی در ابعاد ناپیدای هستی ندارد بلکه شخص با وجود این که در زمین و در همین جهان معمول زندگی میکند ، طوری زندگی میکند که در نوعی حجاب نسبت به دیگران قرار گیرد. به این منظور معمولا شخص قالبی را اتخاذ میکند که متفاوت از آنی است که درباره او بطور معمول شناخته شده است. اتخاذ این قالب از دیدگاه یک فرد عادی کاری عجیب و یا حتی نوعی ظاهر سازی و تظاهر ممکن است به نظر برسد ؛ اما در حقیقت قصدها وروشهای چنین فردی با کسی که به دلیلی مادی و غیرباطنی دست به تظاهر میزند بسیار متفاوت است. بطور مثال یک جاسوس در نیروهای امنیتی ممکن است خود را بخاطر شغلش در قالب دیگری بگنجاند و در این قالب مدتها هم زندگی کند. اما واقعیت این است که چنین کسی قابل مقایسه با یک استاد ناشناخته نیست اگر چه که هر دو به ظاهر به یک شیوه عمل میکنند. یکی از مهمترین تفاوتها این است که یک استاد ناشناخته برای موفقیت در مسیر مسائل مادی یا هر چیزی که به قوی شدن منیت ها و نفسانیات او منتهی شود کار نمیکند. بلکه هر کاری که او میکند متوجه عکس این مسیر است؛ یعنی تضعیف نفس شیطانی. برای روشنتر شدن این موضوع مثالی از اتخاذ قالب درباره کارلوس کاستاندا را مثال میزنیم. کاستاندا در قالب هوئه کوردوبا کاستاندا در دو مورد از مصاحبههایش از وضعیتی حرف میزند که طی یک سال با نام حوئه کوردوبا در یک همبرگر فروشی کار میکرده است. این داستان که جزییات چندانی از آن بیان نشده مصداقی از قالبهایی است که سالکان برای ناشناختگی در آن فرو میروند. کاستاندا میگوید: «یکی از هزاران وظیفه کار آشپزی در یکی از رستورانهای کنار جاده بود. آن سالها لاگوردا نیز به عنوان پیشخدمت همراه من بود. بدینسان ما بیش از یک سال با نام هوئه کوردوبا و همسرش زندگی کردیم. حتی لاگوردا با جدیت کار میکرد. چنان پیشخدمت خوبی بود که دست آخر بر کار تمام دختران نظارت داشت. » او درباره دلیل اینکار میگوید: «ظاهرا آن موقع میبایست آزمونی را بدهم. دونیا فلوریندا به من گفت که روح این را میخواهد.»
«در خلال این سال برخورد مهمی داشتند. جریان مربوط به دختری به نام تری است که به ساندویچ فروشی آنها آمد و تقاضای کار پیشخدمتی کرد. در این بین هوئه کوردوبا اعتماد صاحب ساندویچ فروشی را به خود جلب کرده بود و تمام کارمندان را استخدام میکرد و بر آنان نظارت داشت. تری به آنها گفت که دنبال کارلوس کاستاندار میگردد. » «کاستاندا گفت که هر چند تری هرگز نتوانست بفهمد که او کیست ، هوئه کوردوبا و همسرش در ماههایی که او با آنان بود به دخترک کمک زیادی کردند. روزی دخترک با حالتی بسیار هیجان زده از خیابان به درون ساندویچ فروشی آمد و گفت که آنها کاستاندا را در کادیلاکی که درمقابل ساندویچ فروشی است دیده اند. فریاد زده بود: او آنجاست. در اتومبیل نشسته و چیز مینویسد. کاستاندا پرسیده بود از کجا میدانی؟ ولی دخترک اصرار کرده و گفته بود: خودش است. کاملا مطمئنم... به اوپیشنهاد کرده بود بیرون برود و از آن مرد بپرسد. بایداین تردید وحشتناک را از بین میبرد. او را تشویق کرده بود و گفته بود: برو.برو. او جرائت نمیکرد با کاستاندا حرف بزند زیرا گفته بود که خیلی زشت و چاق است. کاستاندا به او جرئت داده و گفته بود: نه اینطور نیست. تو خیلی هم قشنگی. برو. عاقبت بیرون رفت و اشکریزان بازگشت. ظاهرا مردی که در کادیلاک نشسته نگاهی هم به وی نینداخته بودو گفته بود که مزاحمش نشود و با این کلمات او را از خود رانده بود. کاستاندا گفت:" میتوانید تصور کنید که مجبور شدیم او را دلداری بدهیم. چنان به حالش تاسف میخوردم که چیزی نمانده بود بگویم چه کسی هستم. لاگوردا نگذاشت. او از من محافظت میکرد." در واقع نمیتوانست بگوید ، زیرا وظیفهای را به انجام میرساند که در آن هوئه کوردوبا بود نه کارلوس کاستاندا. نمیتوانست نافرمان باشد.
طبق سخنان کاستاندا تری پیشخدمت خوبی نبود. ولی در طول ماهها آنها از او کارگری خوب، تمیز و با دقت ساختند. "لاگوردا پندهای مفیدی به او میداد. ما به او توجه زیادی میکردیم. او هرگز درنیافت که در تمام این مدت با چه کسانی بوده است."»
«در آن سال مواقعی بود که ما فقط ضروریترین چیز را داشتیم. روی زمین میخوابیدیم و روزی یک بار غذا میخوردیم. ... روزی بانوی تولتکی آمد و گفت آنها به اندازه کافی کار نمیکنند. از ما خواست که زمینی را خاکبرداری و خیابان بندی کرده و باغ بزرگی درست کنیم. وظیفه جدیدی که بانوی تولتکی به ما محول کرده بود چیز کوچکی نبود. باید کسانی را استخدام میکردیم که هفته ها به ما کمک کنند. در جالی که ما در ساندویچ فروشی بودیم. در آخر هفته هم وقت خود را صرف باغ میکردیم.»
«در فرصتی دیگر من و لاگوردا در خانهای کاری یافتیم. اوبه عنوان مستخدمه کار میکرد و من مدیر بودم. نمیتوانید تصور کنید که چه اتفاقی افتاد. آنها ما را بدون اینکه حقوقمان را بدهند بیرون انداختند! حتی بیشتر. برای آنکه نکند ما مقاومت کنیم پاسبان آوردند. فکرش را بکنید ما را بدون هیچ دلیلی دستگیر کردند. در این سال من و لاگوردا میبایست خیلی سخت کار کنیم و محرومیتهای عظیمی را متحمل شویم. اغلب چیزی برای خوردن نداشتیم. بدتر از همه این بودکه حق نداشتیم گله کنیم و گروه نیز از ما حمایت نمیکرد. در انجام دادن این وظیفه تنها بودیم و نمیتوانستیم گریز بزنیم. حتی اگر اجازه داشتیم بگوییم که ما چه کسانی هستیم ، هیچکس باور نمیکرد. .... من واقعا هوئه کوردوبا هستم. و این امر بس زیباست. زیرا ژرفتر از این نمیتوان سقوط کرد. من به ژرفترین نقطهای که آدم میتواند دست یابد رسیدهام. این همه آن چیزی است که هستم.»
آنچه در بالا آمد، حکایتِ نویسنده مشهوری است که بعنوان یک کارگر در همبرگرفروشی کار میکند و انواع سختیها و ظلمها را به جان میخرد در حالی که نه به پول آن نیاز داشته و نه هیچ نوع نیاز مادی دیگری را برای او براآورده میکرده است. اما او اینکار را بستری برای برآوردن وظیفه سالکانه اش انتخاب کرده است. این مثالی است از این حقیقت که اتخاذ قالب نه تنها به راحتی و لذت دهی به نفسانیات منجر نمیشود بلکه عمدتاً در مسیر تضعیف نفس شیطانی و درهم شکستن پادشاهی نفس حرکت میکند. در ادامه ، مثال مشابهی را در حوزه اسلام مطرح میکنیم:
حکایت مومن ناشناسی که برده بود محدث نوری از کتاب زهرة الریاض از یکی از ساکنین مکه نقل کرده است: «سالی در این شهر قحطی شدیدی روی داد و اهل مکه معظمه جهت استسقاء به عرفات رفتند ولی ناامید بازگشتند، هفته دیگر باز رفتند و طلب باران نمودند، دیدم غلام سیاه ، ضعیف و نحیفی آمد و دو رکعت نماز خواند و بعد به سجده رفت و در آن حال گفت : پروردگارا به عزت تو که من سر از سجده بر نمیدارم تا وقتی که باران رحمت تو به بندگانت نازل شود. ناگاه ابری ظاهر گردید و باران شدیدب فرو فرستاده شد، پس آن غلام حمد الهی به جای آورد و به مکه باز آمد او را تعقیب کردم دیدم به خانه برده فروشی داخل گردید. فردای آن روز دراهمی برداشتم و به در خانه آن برده فروش رفتم و گفتم : میخواهم بنده ای از تو ابتیاع کنم، پس شصت نفر غلام آورد نزد من که در مکه کم نظیر بودند، دیدم هیچکدام غلام دیروزی نیستند، گفتم غیر اینها غلامی نداری ؟ گفت چرا غلام سیاه شومی دارم که با هیچکس سخن نمیگوید ، گفتم ببینم. مشاهده کردم همان شخص دیروزی است که دعایش اجابت گردید ، گفتم او را چند خریدهای ؟ گفت : هفت دینار ولی به یک دینار هم نمی ارزد. هفت دینار به او دادم و غلام را از وی خریدم. آن غلام گفت چرا من را خریدی؟ گفتم تو را نخریدم که خدمتم کنی بلکه میخواهم من تو را به خاطر آن قرب و منزلت که نزد خدا داری خدمت نمایم و داستان روز گذشته را برایش تعریف کردم. گفت: ای سید(آقا) مرا آزاد کن گفتم آزادی برای خاطر خدا. گفت الحمدلله این آزادی از مولای کوچکم بود تا چگونه مولای بزرگ مرا جزو احرار گرداند. پس وضو ساخت و دو رکعت نماز خواند و دستهایش را به آسمان بلند کردو عرض کرد: خداوندا تو میدانی که از وقتی تو را شناختهام عصیانی نورزیدهام و همیشه از تو میخواستم که رازم را فاش نکنی حال که سر من آشکار شد قبض روحم نما. ناگهان دیدم که بروی زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد، او را غسل دادم و کفن نمودم و بر جنازهاش نماز خواندم واو را دفن کردم. ولی کفن نفیسی برایش تهیه ننمودم. شب که شد در عالم رویا حضرت رسول اکرم(ص) را دیدم که فرمودند: آیا از پروردگار و من حیا نکردی که یکی از اولیاء الله به دار بقا شتافت و تو کفن نفیس به بدنش نپوشاندی، آیا نمیدانی که او در بهشت دوست حضرت ابراهیم (ع) خلیل الرحمن است!»
در جمع بندی میتوان گفت که تفاوت کار یک استاد یا سالک باطنی در مسیر ناشناختگی با کارهای مشابهی که افرادی مانند شیادان ، جاسوسهای امنیتی و امثال اینها انجام میدهند در چند رکن اصلی متفاوت است . اول در قصد ونیت ، دوم در روش و اتخاذ موضع ، سوم در نتیجه و پیامدهای ناشی از آن.
الماسیان
استراتژی ناشناختگی - 1
درباره ناشناختگی اساتید ابهامات زیادی وجود دارد تا حد اینکه برخی این ناشناختگی را فاقد یک ماهیت باطنی و تنها وسیله ای برای پنهانکاری میدانند. در این متن سعی شده نکات و ابعادی از این فن باطنی توضیح داده شود به امید اینکه این مبحث و اساتید راستین کمتر مورد سوء تفاهم و نقدهای ناپخته از این زاویه قرار گیرند. یکی از موضوعاتی که درباره اساتید باطنی در اعصار گوناگون وجود داشته و کمتر درباره آن بوضوح و مستقیم صحبت شده موضوع استراتژی ناشناختگی در میان اساتید باطنی است. اساتید باطنی و سالکین پیشرفته در حوزه باطنی خود را ملزم میدانند که زندگی خود را در حالتی از استتار کنترل شده سپری کنند. تا جایی که میدانیم دلایل اتخاذ این استراتژی گوناگون است و از جمله آنها «عامل پنهان ماندن از نگاه «غیر» و راهی اساسی برای تعلیم و القای حضور الهی» است. در تاریخ ردپایی از اساتیدی دیده میشود که با وجود تاثیر گذاری بسیار از تاریخچه زندگی انان مطلبی در دسترس نیست. افرادی مانند شمس تبریزی و لائوتسه و یا استاد جوان و ناشناس ابن عربی که همچون شهابی در مقطعی قابل رویت شده و بعد از دیدهها پنهان ماندهاند از تاریخچه قبل و بعد از آشکاری آنها اثری در دسترس نیست و تنها بر اساس تاثیرات بسیاری که بر جا گذاشتهاند شناخته میشوند.
بسیاری فکر میکنند ناشناخته بودن یک عنصر اصیل راه باطنی نیست. و برای این دیدگاه خودشان دلیل میآورند که چرا انبیا و پیامبران همگی شناخته شده بوده و هیچکدام چنین اصلی را نه در تعلیمات شان بیان کرده اند و نه خودشان به آن عمل نموده اند. اما درباره این موضوع نکاتی وجود دارد که بدون در نظر گرفتن آنها نمیتوان به این موضوع پاسخ درستی داد. نکته اول اینکه این ویژگی خاص اساتید باطنی است و شامل دسته های دیگری از راهنمایان معنوی و دینی مانند انبیاء و رسولان و اساتید معنوی و ... نمیشود. دیگر اینکه رعایت ناشناختگی یک تعلیم برای عموم مردم نیست چون اصولا لزوم بکارگیری آن برای عموم مردم وجود ندارد. درست به همین دلیل لزومی به بیان آن در چارچوب تعلیمات ادیان الهی که مخاطب آن همه مردماند وجود نداشته است. نکته سوم اینکه پیامبران و اساتید حق از دو نظام جداگانه تبعیت میکنند. این دونظام هدف کلی شان که راهنمایی انسانها به سوی خداوند میباشد یگانه است اما راهها و روشهایی که برای رسیدن به این هدف انتخاب میکنند با هم تفاوتهایی دارد. از جمله این تفاوتها این است که مخاطب اساتید حق عموم مردم نیستند و بنابراین تعلیمات آنها برای عده کمی از افراد در هر زمان قابل انجام و قابل دسترسی اند. به عکس تعلیمات ادیان از ویژگی خاصی برخوردارند که برای هر انسانی انجام آن ضروری و امکان پذیر است.
سکوتهای معنا دار قرآن با دقت در آیات قرآن متوجه میشویم که اگر چه تعلیم ناشناختگی در ظاهر قرآن بیان نشدهاست اما در همین ظاهر ، اشاراتی به اساتید ناشناخته و کلیت این دیدگاه وجود دارد. در آیات قرآن خداوند درباره هویت بعضی از افرادی که در قرآن حکایت آنها را بیان کرده عمدا سکوت اختیار میکند و آنها را در پردهای از اسرار برای مخاطبان میپوشاند. بطور مثال وقتی در حکایت سلیمان و ملکه صبا را بررسی میکنیم روشن است که به طور عمدی هویت کسی که تحت بلقیس را در یک چشم بهم زدن نزد سلیمان حاضر میکند در پرده ای از ناشناختگی پوشانده میشود. قرآن از این شخص بعنوان «آنکه علمی از کتاب به او داده شده» نام میبرد. قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِندَهُ قَالَ هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ وَمَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ
«کسی که نزد او دانشی از کتاب [الهی] بود، گفت: من آن را پیش از آنکه چشم خود را بر هم زنی برایت میآورم. پس چون [سلیمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر دید، گفت: این از فضل پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسی میکنم. و هر کس سپاس گزارد، تنها به سود خویش سپاس میگزارد، و هر کس ناسپاسی کند، بی گمان پروردگارم بی نیاز و کریم است.»
مشابه این موضوع در داستان موسی(ع) و فردی که در روایات گفته میشود خضر(ع) بوده (اما قرآن از نامبردن او اجتناب کرده) وجود دارد. قرآن در سوره کهف در حکایت موسی (ع) میفرماید: فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً «تا بندهای از بندگان ما را یافتند که از جانب خود به او رحمتی عطا کرده و از نزد خود بدو دانشی آموخته بودیم.» همانطور که دیده میشود در این باره هم قرآن درباره این فرد اسرارآمیز سکوت میکند. اما آنچه که درباره هر دو این افراد در نمونههای فوق دیده میشود این است که آنها دارای فضل خاصی از جانب خداوند بودهآند که حتی پیامبرانی مانند سلیمان (ع) و موسی (ع) چنان فیضی را نداشتهاند. به نظر شما چرا خداوند باید درباره هویت این افراد سکوت اختیار کند؟ چه چیزی در هویت این افراد پنهان بوده که خداوند صلاح دیده که حتی نام آنها برای عموم بشریت فاش نشود؟ نمونه دیگری از این سکوتهای معنا دار قرآن را میتوانیم درباره تعداد اصحاب کهف بیابیم. خداوند در سوره کهف میفرماید: « به زودی خواهند گفت: سه تن بودند [و] چهارمین آنها سگشان بود {و میگویند}پنج تن بودند [و] ششمین آنها سگشان بود {تیر در تاریکی میاندازند. و [عده ای] میگویند}: هفت تن بودند و هشتمین آنها سگشان بود {بگو}پروردگارم به شماره آنها آگاه تر است، جز اندکی [کسی شماره] آنها را نمیداند . پس در باره ایشان جز به صورت ظاهر جدال مکن و در مورد آنها از هیچ کس جویا مشو.» این آیه حتی واضحتر از موارد قبلی قانون سکوت و کتمان سرّ را بیان میکند. جالب است که خداوند حتی تمایل ندارد که عدد این بندگان مخلص خود را برای عموم بیان کند چه رسد به نام آنها. و جالبتر اینکه به پیامبر(ص) هم تصریح میکند که کسی عدد آنها را نمیداند و تو هم درباره آنها از کسی جویا نشو! آیا این قانون ناشناختگی نیست که خداوند در این آیه به صورت واضحی آنرا بیان کرده است؟ شاید ما هنوز به درجهای از آگاهی وبینش نرسیده باشیم که درباره حکمت این سکوت و راز داری بسیار شدید ابعاد زیادی را بدانیم. اما با این وصف آیا میتوانیم منکر وجود این اصل و اهمیت و جدیت آن نزد خداوند بشویم؟
مومن ناشناخته است
با بررسی احادیث متوجه میشویم که شناخته نشدن و ناشناس ماندن یکی از ویژگیهای مومن هم هست. با توجه به گستردگی حوزه معنایی واژه مومن به نظر میرسد که دسته خاصی از مومنین هستند که این عنصر بشدت درباره آنها مصداق دارد. در این باره در حدیثی از امیرالمومنین (ع) در وصف متقین میفرمایند :
«چقدر مشتاق هم نشنینی و گفتگو با آنان هستم. چقدر از فقدان آنان اندوهگینم و چقدر همنیشینی با آنان اندوهم رامیزداید. آنان را جستجو و طلب کنید. پس اگر آنان را یافتید و از نورشان بهرمند شدید هدایت یافتهاید و بوسیله آنان در دنیا و اخرت رستگار شدهاید. آنان در میان مردم از گوگرد سرخ کمیاب تر و عزیزترند. زینت آنان خاموشی طولانی و پوشاندن سرّ و نماز و زکوه و حج و روزه ومواسات با برادران در حال سختی و راحتی است. »
بیان فوق مومنین را کمیاب میداند و این به دو دلیل میتواند باشد. اول کمبودن چنین انسانهایی و دوم سرّ پوشی این افراد. از دیدگاه دوم ممکن است ما با مومنی هم فضا و هم خانه و یا همسایه و همکار یا فامیل باشیم ، اما نتوانیم او را بعنوان یک مومن تشخیص دهیم. سئوال این است که چون مومنین نشانه های مشخصی دارند پس چطور ممکن است شناخته نشوند؟ آیا غیر از این است که آنها ممکن است به دلایلی خود را استتار کنند؟ و آیا این استتار همان قانون ناشناختگی نیست.؟
ناشناختگی لائوتزو لائوتزو یکی از مشهورترین شخصیتهای تاریخ چین باستان است. جالب است که درباره این شخصیت عجیب و افسانهای و نویسنده کتاب مشهور دائودجینگ ، کمترین اطلاعات شخصی در دسترس است. درباره او آنقدر کم میدانیم که متخصصان درباره تاریخ زندگی او نظرات گوناگونی را ابراز میکنند و به وجود فضای ابهام پیرامون زندگی او اذعان دارند. حدود 110 سال ق.م سوماتزین نخستین تاریخ چین ، شه جی (یادداشتهای تاریخی) را مینوشت. در این اثر با ارزش که یکی از مهمترین منابع اطلاعاتی ما درباره چین باستان است شرح احوالی از لائوتزو دیده میشود. متاسفانه کاملا روشن است که سوماتزین نیز اطلاعات نامطمئن و متناقضی درباره این شخصیت در اختیار داشته است. همه آنچه او توانسته درباره این شخصیت گردآورد چنان مبهم و متناقض است که هیچ چیز قابل اعتمادی نمیتوان از آن بیرون کشید. بطوریکه سوماتزین در نهایت نتیجه میگیرد که: «هیچکس در جهان نخواهد دانست که اینها حقیقت است یانه. لاتوتزوه یک فرزانه پنهان بود.» توصیف او به فرزانه پنهان ریشه در زندگانی مبهم او دارد. بطور مثال عقاید ضد و نقیضی درباره آرامگاه او وجود دارد و همچنین «به عکس آنچه تصور میشود لائو نام او نبوده. کسی نمیداند که نام حقیقی خانوادگی او چیست؟ لائو که مفاهیم پیر و ارجمند را به ذهن تداعی میکند نوعی لقب است که اغلب به پیران خردمند با شخصیتی کم و بیش افسانهای تعلق میگیرد.» سوماتزین درباره وضعیت شغلی لائوتزو به سه نکته بسنده کرده است. او در دربار «جو» بایگان بود. کنفوسیوس با او ملاقات کرد و در راه سفر به باختر پیش از آنکه بدون گذاشتن ردپایی از خود ناپدید شود ، کتابش را به رشته تحریر درآورد. برخورد لائوتزو و کنفوسیوس بسیار مشهور است. میگویند کنفوسیوس بعد از این دیدار به مریدانش چنین گفت : «از پرنده میدانم که توان پرواز دارد، از ماهی میدانم که توان شناکردن دارد ، از چهارپایان میدانم که توان دویدن دارند، حیواناتی که میدوند میتوانند صیددام شوند، آن دسته که شنا میکنند میتوانند صید تور شوند ، آنانی که میپرند میتوانند قربانی تیر شوند ، اما اژدها ، او را نمیتوانم بشناسم ، او در آسمان ، بر فراز ابرها و روی باد است. امروز لائوتزو را دیدم ، او یک اژدهاست. » درک محضر یکی از اساتید ناشناخته و تعلیم از او شاید به نظر برسد که این اساتید ناشناخته مربوط به قرون گذشتهاند یا در حال حاضر دیگر چنین افرادی وجود ندارند. این دیدگاه درستی نیست و خداوند هرگز زمین را از بندگان مومن حقیقی خود که ممکن است هیچکس جز خودش آنها را نشناسد ، خالی نمیگذارد. در کتاب سفینه البحار از از امام حسین(ع) نقل شده : «… اگر مومنین کامل در روی زمین نبودند ، خداوند ما را بسوی خود بالا میبرد و شما زمین و آسمان را منکر میشدید. بلکه قسم به کسی که جانم به دست اوست در اطراف زمین مومنینی وجود دارند که نزد آنان دنیا به اندازه بال پشهای ارزش ندارد. »
بر طبق یکسری از روایات این مومنین خاص در درجه بندی هایی قرار میگیرند که به محض اینکه یکی از آنها از دنیا میرود شخص شایسته دیگری جای او را خواهد گرفت. درباره حضور این افراد گمنام و ناشناخته ردپاهای اندکی در گذر تاریخ باقیمانده. بطور مثال در زیر حکایت برخورد یکی از عرفای معاصر به اسم مرحوم شالچی تبریزی را با یکی از این افراد خاص و تعلیم گرفتن او را به نقل از یکی از دوستان ایشان میخوانیم: آن شخص اصرار کرد که شما تبرکاً در سهم ماشین شریک شوید و بنده هم پذیرفتم. یکی از روزها آن دوست خدمت آمد و گفت من عازم مشهد مقدس هستم و دو عدد صندلی برای شما خالی گذاشته ام که به اتفاق خانواده به مشهد برویم. گفتم آخر ما آماده نیستیم و... و به هر حال با عجله آماده شدیم و در اندک زمانی عازم مشهد شدیم. در مشهد خدمت آن بنده صالح خدا رسیدم و از علوم او بهرمند شدم. چند روز میگذرد که شیخ حسین گفت من پس فردا میمیرم و شما غسل و کفن و دفن مرا به عهده بگیرید و خورجین مرا –که اموالش بوده- صاحب شوید. آن شخص که گویا از اولیا خدا و بزرگان گمنام حق در زمین بوده در موعد مقرر به رحمت ایزدی پیوست. »
ناتمام
الماسیان
